وااااااااااااااااییییییییی
آخ جوووووووووووووووون
یهههههههههههههههووووووووووووووووو
ماااااااااااااااااااااااااادددررررررررر جان
باورتون میشه خیلی خوشحالم؟!
باور می کنین دیگه هیچی از زندگی نمی خوام؟
باور می کنین اینقدر سبکم که می خوام رو هوا راه برم؟
باور می کنین اگه بگم واسه یه مدت کوتاه هم که شده دنیا بر وفق مراد من
چرخید و همه چی به کامم بود؟
باورتون می شه دارم اساسا از زندگی لذت می برم؟
باور می کنین از خوشی مخم پاک شده؟
باور می کنین دلیل خاصی ندارم که می گم دنیا به کام منه؟
باور می کنین الان دارم به خودم می خندم چون خوب خودمو گول زدم؟
باور می کنین الان شما هم گول خوردین؟
باور می کنین تو یه لحظه احساس خوشبختی در حد بی نهایت کردم و
وقتی این احساسو ابراز کردم دیگه هیچ حسی برام نموند و شدم همون
که بودم؟
زندگیم هیچ تغییری نکرده! بی شرف نیومد و با ما بسازه!
خوب دفعه ی قبل نکات و سوالاتی مطرح کردم که به نظر خودم انسان و
زندگی و حیات و همه چیزایی که ادعای وجودشونو داریم زیر سوال برد.
سر وانتس به زبان دون کیشوت مینویسه:
" کی دیوانه است؟ دنیا که خود را طوری می بیند که هست یا من که دنیا
را طوری می بینم که باید باشد؟"
خوب نظر شما چیه؟
اندک تفکری بیش لازم نیست دوستان!
بریم به سوالمون جواب بدیم که چرا چنان است؟
خیلی جالبه آقای فاکنز میگه: "چون بر استخوان همه ی آدمیان گریه نمی
کنیم. نشانی هم از آدمیت بر جای نمی گذاریم".(راستش درک این جمله یه
خورده برام سخت بود و خیلی روش کار کردم!)
چون از حقیقت دل آدمی غافل موندیم. شاید چون از بدو تولد بهمون میگن:
مخور غم گذشته.گذشته ها گذشته.به فکر آینده باش...
خوب.ما که گذشته رو ول کردیم.تازگیا هم که مد شده میگن نه گذشته نه
آینده فقط حال!
اما این هم درست نیست. به نظر من آدم باید از گذشته عبرت بگیره و از
حال استفاده کنه و به آینده فکر کنه! نه مگه؟
وای نه! یه سوال اصلا آیا آینده ای هم وجود داره؟!
.




::
:: نوشته شده توسط mary در یکی از روزهای پاک خدا